گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط هادی
|
یارم چو قدح به دست گیرد بازار بتان شکست گیرد
هرکس که بدید چشم او گفت
کو محتسبی که مست گیرد
در بحر فتاده ام چو ماهی
تا یار مرا به شصت گیرد
در پاش فتاده ام به زاری
آیا بود آنکه دست گیرد
خرم دل آنکه همچو حافظ
جامی ز می الست گیرد
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط هادی
|
به دیدن تو همه ذره های من شد چشم و چشمها همه سر تا به پا تماشا شد
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط هادی
|
مگر به دامن گل سر نهاده اي شب دوش كه آيد از نفس غنچه بوي آغوشت
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط هادی
|
ديروز كه چشم تو به من در نگريست خلقي به هزار ديده بر من بگريست
+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط هادی
|
ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی ازين باد گر مدد خواهي چراغ دل برافروزي
+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط هادی
|
روز و شب از دیدن صیاد مستم در قفس
بس که مستم نیست معلومم که هستم در قفس
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط هادی
|
خوشا آن دل كه دلدارش تو باشي چراغ هر شب تارش تو باشي
مريضي هم صفايي داره اي دوست
به شرطي كه پرستارش تو باشي
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط هادی
|
آن پريشاني شبهاي دراز و غم دل
همه درسايه گيسوي نگار آخر شد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط هادی
|
آنكس كه بداند و بداند كه بداند اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آنكس كه بداند و نداند كه بداند
بيدارش نماييد كه بس خفته نماند
آنكس كه نداند و بداند كه نداند
لنگان خرك خويش به منزل برساند
آنكس كه نداند و نداند كه نداند
در جهل مركب ابدالدهر بماند
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط هادی
|
دوستت دارم و دانم كه تويي دشمن جانم ارچه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط هادی
|
مجنون به هواي كوي ليلي در دشت
در دشت به جستجوي ليلي مي گشت
مي گشت هميشه بر زبانش ليلي
ليلي مي گغت تا زبانش مي گشت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط هادی
|
به همان قدر كه چشم تو پر از زيباييست بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهاييست
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط هادی
|
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام من دیوانه زدند
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 8:23 قبل از ظهر  توسط هادی
|
جامي است كه عقل آفرين مي زندش صد بوسه زمهر بر جبين مي زندش
اين كوزه گر دهر چنين جام لطيف
مي سازد و باز بر زمين مي زندش
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط هادی
|
در اين دنيا كه مردانش عصا از كور مي دزدند من خوشباور ساده محبت جستجو كردم
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط هادی
|
به روز بيكسي جز سايه ام كس نيست يار من ولي آنهم ندارد طاقت شبهاي تار من
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط هادی
|
دي ميشد و گفتم صنما عهد بجاي آر گفتا غلطي خواجه در اين عهد وفا نيست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط هادی
|
اجرام كه ساكنان اين ايوانند اسباب تردد خردمندانند
هان تا سررشته خرد گم نكني
كانان كه مدبرند سرگردانند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط هادی
|
از رنج كشيدن آدمي حر گردد قطره چون كشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سر بماناد بجاي
پيمانه چون شد تهي دگر باره پر گردد
+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط هادی
|
اين يك دو سه روز نوبت عمر گذشت چون آب به جويبار و چون باد يه دشت
هرگز غم دو روز مرا ياد نگشت
روزيكه نيامدست و روزيكه گذشت
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط هادی
|
دي كوزه گري بديدم اندر بازار بر پاره گلي لگد همي زند بسيار
و آن گل به زبان حال با او مي گفت
من همچو تو بوده ام مرا نكودار
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط هادی
|
در كارگه كوزه گري رفتم دوش ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش
ناگاه يكي كوزه برآورد خروش
كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط هادی
|
|
|
| اي چرخ و فلك خرابي از كينه توست
بيدادگري شيوه ديرينه توستاي خاك اگر سينه تو بشكافند
| بس گوهر قيمتي كه در سينه توست |
|
|
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط هادی
|
ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست بي باده ارغوان نميبايد زيست
اين سبزه که امروز تماشاگه ماست
| تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست |
|
|
|
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط هادی
|
بر خيز و بيا بتا براي دل ما حل كن به جمال خويشتن مشكل ما
يك كوزه شراب تا به هم نوش كنيم
زان پيش كه كوزه ها كنند از گل ما
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط هادی
|
دردا كه در ديار شما درد يار نيست آنرا كه درد يار بود در ديارنيست
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط هادی
|
تو باز حسن فرستادي من كبوتر دل كبوتري كه رود سوي باز كي آيد باز
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط هادی
|
آن قصر كه جمشيد درو جاي گرفت آهو بچه كرد و روبه آرام گرفت
بهرام كه گور مي گرفتي همه عمر
ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط هادی
|
گويند بهشت با حور خوش است من مي گويم كه آب انگور خوش است
اين نقد بگير و آن نسيه بدار
كه آواز دهل شنيدن از دور خوش است
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط هادی
|